تبليغاتX
سایه
سایه

میان سبزه زاران چمن من آن گل زردم که می خندم به صد شادی ولی آلوده ی دردم

از بیم و امید عشق رنجورم             آرامش جاودان می خواهم

بر حسرت دل اگر نیفزا یم              آسایش بیکرانه می خواهم

پا بر سر دل نهاده می گویم             بگذ شتن از آن ستیزه جو خوشتر

یک بوسه ز جام زهر بگرفتن          از بوسهء آتشین او خوشتر

آنکس که مرا نشاط و مستی داد         آنکس که مرا امید و شادی بود

هر جا که نشست بی تامل گفت          " او یک زن ساده لوح عادی بود"

می سوزم ازاین دوروئی و نیرنگ      یکرنگی کودکانه می خواهم

ای مرگ از آن لبان خاموشت            یک بوسهء جاودانه میخواهم

در جستجوی تو و نگاه تو                  دیگر ندود  نگاه بی تابم

اندیشهء آن دو چشم رویائی               هرگز نبرد ز دیدگان خوابم

دیگر به هوای لحظه ی دیدار             دنبال تو در بدر نمیگردم

دنبال تو ای امید بی حاصل                دیوانه و بی خبر نمی گردم

ای زن که دلی پر از صفا داری          از مرد وفا مجو،مجو ،هرگز

او معنی عشق را نمی داند                 راز دل خود به او مگو " هرگز  "
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 6:29 توسط سایه| |

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غزق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 21:53 توسط سایه| |

وقتی قلبم دردشُ ، رو تن دریا می نوشت

 

التهاب یک شکست از عشق پروا می نوشت

 

وقتی تنها گوش حرفام باد بی حوصله بود

 

روی دست سرد قلبم داغ یک فاصله بود

 

وقتی مرگ آرزوم به چشم هیچکس نیامد

 

قاصدک پشت به من کرد و سراغم نیامد

 

تو کجا بودی ، کجا بودی کجا ؟

رو کدوم تخت غرور ، تو کدوم جشن صدا

 

تو کجا بودی وقتی از گریه چشام خاموش می شد

 

چادر سیاه شب رو زندگیم تن پوش می شد

 

جرم من ، وسعت عشقم ، رنگ ِ صاف بی ریایی

 

جرم من لذت طعم خواب خوشرنگ طلایی

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 9:32 توسط سایه| |

باز هم دلتنگي ، باز هم گريه هاي شبانه ام
يه عاشق غمگين ، در حسرت شبهاي بي ستاره ام
سخت دلتنگم ، سخت بيقرار و بي تابم ...
كجاست شانه هاي گرم و مهربانت ، تا گريه كنم ؟

كجاست آن لبخندهاي عاشقانه ات تا باز هم ديوانه شوم ؟
چرا ديگر درد دلي براي گفتن نداري ؟
چرا اشكهايت را از من پنهان مي كني و حرفي براي گفتن نداري ؟
چرا قلب عاشقم را در انتظار چشمانت مي سوزاني ؟
آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ چشم ديگري نگاه كنم
آنقدر بيقرارم كه هيچ اتفاقي ، دل غمگينم را شاد نمي كند
براي گريستن ، شانه هايت را كم دارم
شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال ، تكيه گاه دل عاشقم بود
براي عاشقي ، نگاههاي زيبايت را كم دارم
نگاههايي كه تنها دليل زندگي و عشقم شد
چرا ديگر براي غصه ها ، اشكها و دلتنگي هايم جوابي نداري ؟
شب دراز است و من هنوز هم در انتظار نسيم صبح سپيد مانده ام
اي دل ديوانه ي من ! با غمهايت بساز و با اشكهايت بسوز ، اما دم نزن

اي دل عاشق و بيقرار من ! صبر كن شايد نسيم ، خبري از عشق برايت بياورد
اي دل بساز ! شايد قاصدك خبري از يار آورد
صبر مي كنم و عاشق مي مانم كه خوشبختي از آن عاشقان است.

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 6:58 توسط سایه| |

از آب آورد دیده گانم هنوز
ردّی مانده بر جای از رنگ هاله گون
تا سرخ
چون غروبانه ی تب آلوده ی دلم

آه ...
از شب َروی های جهانم
چه مانده ست جز
خیل خیل خاطراتی که
می گریاندم سخت
می گریاندم
در کوچه هایی
عریان از مهر و لبخند ماه

افسوس ...
پریزاد اطلسی پوش آرزو هایم
در میان پیله ی بی رنگ و
خامد خویش
مانده ست به سکوت
به هیچ کوششی

هیچ ... هیچ
نمی آشوبد جانم را
تا چو آب و آبگینه های نور
زفاف آدینده های رنگ را
به تماشا نشینم ...

سرشک دیده ام می بارد و
نگاهم دیده بان
تدویر چه زمانه ای ست غریب
که نمی آشوبدم
تا بانگ بر آرم
آهای ... احساس گمشدة جانم

مرا به روشنای راه
بخوان
که خداوندگار جان و جهانم
توئی... ای عشق ... ای عشق
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:39 توسط سایه| |

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه این ثانیه ها خواهم مرد

شعله های بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 18:22 توسط سایه| |

تو رفتی رد پایت در دلم ماند

شکوه خنده هایت در دلم ماند

دلم را با سحر خوش کرده بودم

غروب ماجرایت در دلم ماند 

شریک درد هایم بودی  اما

غم بی انتهایت در دلم ماند

هزار و یک شبم چون باد بگذشت                          

طنین قصه هایت در دلم ماند

سپردی سرنوشتم را به پاییز

بهار با صفایت در دلم ماند

علی رغم سکوت ساده ی من

سفر کردی صدایت در دلم ماند

و حالا مثل یک رویای برفی

تو رفتی رد پایت در دلم ماند

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 4:45 توسط سایه| |

خوشا مرغي که در کنج قفس با ياد صيادش ...

چنان خرسند که پندارند آزادش ...

نميگويم فراموشش مکن ...

 گاهي بياد آور ...

اسيري را که ميداني نخواهي رفت از يادش

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 10:25 توسط سایه| |

وقتی که او می رفت...

 آواز دردانگیز تنهایی

 در وسعت باغ دلم آهسته می رقصید

  کوچیدن برگ درخت خاطراتم را

 در بینهایتهای غمگین خزان احساس می کردم

وقتی که او می رفت...

 کوچیدن صدها پرستو را

من بر فراز شهر می دیدم

 طغیان سیل اشک را

در جویبار دیده ام

احساس می کردم

وقتی که او می رفت...

 پائیز می آمد

 تنها پرستویم به سوی سرزمین دور می کوچید

 در من گل اندوه می رویید

 در من گل امید می پژمرد

 شب بود و تنهایی

 شب بود و اندوه جاویدان کوچیدن

 آهسته می خواندم

 در پیچ و تاب کوچه میعاد

اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟

هر دم به هواي دل ما مي آيي

باز آي و قدم به روي چشمم بگذار

چون اشک به چشمم آشنا مي آيي!

 

نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 19:14 توسط سایه| |

  فصل سرد كابوس كه دردوغم زياده  

حاكم شهر سنگي يه حكم تازه داده

تمام عاشقاروسپرده دست جلاد

گفته كه ديگه اين شهر هيچ عاشقي نمي خواد

يكي يكي دلارو بسته به چوبه دار

گفته فقط بمونن قلباي سردوبيمار

بازم سكوت وترديد شهرو گرفته دربند

جلادا عاشقارو دوباره دوره كردن

تو گرگ وميش اين صبح يه قتل عام تازس

تاشب رودست اين شهر يه عالمه جنازس

مردم شهرسنگي هنوز اسير صبرن

 به جاي كلبه عشق به فكر سنگ قبرن...

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 7:14 توسط سایه| |

 

درون قلب پر دردم هزاران شعله پروردم

                                       میان این همه شعله نمی دانم چرا سردم

    سکوت است و درد غم٬ همه آمیخته در هم

                                        مثال شمع می سوزد سراپای مرا هر دم

   چه شبهای سیاهی که چراغ اشک روشن بود

                                         به امیدی که بازآیی نگفتی برنمی گردم

  دلا دیدی که گشتم در سیلاب اشک خود

                                به دست خویشتن آخر چه خاکی بر سرم کردم

  تو ای شورشگر خونریز از این فصل ملال انگیز

                                          از این رویا از این پاییز٬ مرا بگذار برگردم

                                                            

  

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 15:8 توسط سایه| |

دیرگاهی ست که تنهاشده ام

 

قصه غربت صحراشده ام

 

وسعت دردفقط سهم من است

 

بازهم قسمت غم ها شده ام

 

دگرآیینه زمن بی خبراست

 

که اسیرشب یلداشده ام

 

من که بی تاب شقایق بودم

 

همدم سردی یخ ها شد ه ام

 

کاش چشمان مراخاک کنید

 

تانبینم که چه تنهاشده ام....

 

       

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 8:10 توسط سایه| |

به آسمان بگوييد
ديگرنبارد
اشکهای من همه عالم را سيراب می کند
به زمين بگوييد
ديگر نلرزد
که دلم به اندازه ويرانی تمام دنيا لرزيده است
به کودکان آواره بگوييد
ديگر ننالند
که من به اندازه تمام ناله هاشان
فرياد در سينه حبس کرده ام
به عقربه ها بگوييد
ديگر به دنبال هم ندوند
که من به اندازه تمام ثانيه ها لحظه ها را شمرده ام
شمرده ام تا . . .

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

* * *

لحظه هايم را با گريه پر مي کنم

رؤيايم را با تبسمي تلخ مي سازم

من جاي خالي حضور ديگران را با اشک پر مي کنم

 دنيايم را با عذاب ساخته ام خوشبختي ام را به ديگران باخته ام

 من فردايم را با هيچ مي سازم خانه ام را با ترديد مي سازم .

 من درد را مي نويسم با اشک بر ديواره هاي اين دل تنها

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 13:24 توسط سایه| |

 در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوش است

به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشد

کسی حالم نمی پرسد کسی دردم نمی داند

نه هم درد و هم آوایی با من یک دل نمی خواند

از این سرگشتگی بیزارم و بیزار

ولی راه فراری نیست از این دیوار

برای این لب تشنه دریغا قطره آبی بود

برای خسته چشم من دریغا جای خوابی بود

در این سرداب ظلمت نور راهی بود

در این اندوه غربت سرپناهی بود

شب پر درد و من از غصّه ها دلسرد

کجا پیدا کنم دلسوخته ای هم درد

اسیر صد بیابان وَهم و اندوهم

مرا پر درد دل و سنگین تر از کوهم

زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشک به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم
 
نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 4:48 توسط سایه| |

 

 اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر !

 

 تا به کام دل ببينمت .بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .


آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ...

 

و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...


بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .


مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو .

 

 مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...


جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...


وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟!

 

باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...


من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...


اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...


اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي اشک  خوناز چشم هایم جاريست ...


از خود تهي شده ام ... نمي دانم زمانی که باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 8:54 توسط سایه| |

اسمان با من قهر کرده است

و زمین از من دلگیر است.

هیچ غنچه ای نمی خواهد مرا ببیند

هیچ پرنده ای برایم اواز نمی خواند.

انها مرا محکوم کرده اند که دل تو را شکسته ام .

ای کاش میدانستند ان دلی که شکسته شده دل من بود

که روزگاری نزد تو به امانت گذاشته بودم.

..................................................................

همیشه بر این باور بودم

که می توان درکنار شقایقها با وجود عشق

زندگی را معنا بخشید اما ...

چند صباحی است که اقاقیها حدیث تلخ رفتن تو

را در کوچه باغ شهر زمزمه می کنند

کاش بودی تا با ترانه ی نگاهت هم صدای

چکاوکهای عاشق می خواندم که بی تو زندگی معنا ندارد

آتش عشق تو جسم بي روح مرا خاكستر كرد

 

احساس سوختن به تماشا نميشود آتش بگير تا كه

بداني چه ميكشم .

نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 18:20 توسط سایه| |

فلك جز عشق محرابي ندارد                        

                                جهان بي خاك عشق آبي ندارد

غلام عشق شو كانديشه اين است                  

                               همه صاحب دلان را پيشه اين است

جهان عشق است و ديگر زرق سازي              

                               همه بازي است الا عشق بازي

كسي كز عشق خالي شد فسرده است              

                              گرش صد جان بود عشق مرده است

                                            اگر چه عشق هيچ افسون ندارد                     

                              نه از سوداي خويشت وا رهاند ؟

نرويد تخم كس بي دانه عشق                       

                              كس ايمن نيست جز در خانه عشق

ز سوز عشق خوشتر در جهان نيست               

                              كه بي او گل نخنديد ، ابر نگريست

                

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 19:45 توسط سایه| |

دور از نگاه دوست دلم شد سراي غم

من ماندم و سكوت و شب و ماجراي غم

خم گشت سرو قامتم ؛از هجر روي يار

تا كي كشم به دوش شكسته لواي غم

مُرغ نشاط از قفس دل پريد و رفت

دردي به جاي مانده به دل با دواي غم

در موج خيز حادثه ام ناخدا نبود

عمرم به انتظار گذشت اي خداي غم

غير از گناه عشق چه كردم؛ كه گشته ام

اينگونه در جواني خود مبتلاي غم

جز غم نبود يار تو در زندگي ؛ تنها

نازم به پايمردي و لطف و صفاي غم

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 4:57 توسط سایه| |

مثل گلهای پریشان خزان


در تهاجم های غم پر پر شدم


سوختم در آتش پر سوز عشق


سوختم تا اینکه خاکستر شدم

 

هیچ کس از باغ احساس دلش


شاخه ای از مهربانی را نچید


در گلویم بغض تنهایی نشست


گریه هایم را کسی هرگز ندید

 

در میان شهر پر آشوب عشق


هیچ کس یک لحظه هم درکم نکرد


ناز شست غم شوم کاین آشنا


لحظه ای از لحظه ها ترکم نکرد

 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

آسمان چشم پر امید من


باز امشب تا سحر بارانی است


کو چراغ مهربانی های عشق؟


کلبه ی احساس من ظلمانی است

 

روی دیوار دل پر مهر من


عکس زیبای تو را حک می کنم


مثل عکس یادگاری عکس تو


قاب با گلهای پیچک می کنم

 

کوچه باغ سبز شعر خویش را


با چراغ لاله زیور بسته ام


تا سراغت را بگیرم پیش از این


کوله بار خویش را بر بسته ام

 

در حریر نازک اندیشه ام


واژه های درد را پیچیده ام


گر چه هستم شاعری(غمگین) ولی


در میان گریه ها خندیده ام

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 6:48 توسط سایه| |

تقدیرببین به ما چه ها کرد

سوزانده و کشته و فنا کرد

ای قبله ی عشق و ارزویم

بگذار که نکته ای بگویم

اکنون که جدا ااز تو غریبم

اکنون که ز عشق بی نصیبم

سوگند به خالق محبت

سوگند به پاکی و صداقت

سوگند به تار تار مویت

سوگند به عشق و ارزویت

شوری که نهفته در دلم بود

در راه محبت تو کم بود

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

دنیا که شکل شکل تنهایی ست


ببین مرگ من را در خویش که مرگ من تماشایی ست


مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا کن


دروغین بودم از دیروز مرا امروز تماشا کن


در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما


همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها


فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم


دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم


گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم


به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم


رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند


همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند


شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند


به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند

                                                         

  

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 5:28 توسط سایه| |


دل از این جهان برگرفتم ، دریغ


هنوزم به جان آتش عشق اوست


در این واپسین لحظه ی زندگی


هنوزم در این سینه یک آرزوست

 :دلم کرده امشب هوای شراب


شرابی که از جان برآرد خروش


شرابی که بینم در آن رقص مرگ


شرابی که هرگز نیایم به هوش

مگر وا رهم از غم عشق او


مگر نشنوم بانگ این چنگ را


همه زندگی نغمه ی ماتم است


نمی خواهم این ، ناخوش آهنگ را

 


 

 

یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟

سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟

برایش صادقانه می نویسم

برای آنکه باید باشد و نیست...

 

                                        

                                                  بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir                             

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 5:22 توسط سایه| |

 

خدایا ! دلم باز امشب گرفته


بیا تا کمی با تو صحبت کنم


بیا تا دل کوچکم را

 
خدایا فقط با تو قسمت کنم


***


خدایا ! بیا پشت آن پنجره


که وا می شود رو به سوی دلم


بیا،پرده ها را کناری بزن


که نورت بتابد به روی دلم


***


خدایا! کمک کن به من


نردبانی بسازم


و با آن بیایم به شهر فرشته


همان شهر دوری که بر سردر آن


کسی اسم رمز شما را نوشته


***


خدایا! کمک کن


که پروانه شعر من جان بگیرد


کمی هم به فکر دلم باش


مبادا بمیرد


***


خدایا! دلم را


که هر شب نفس می کشد در هوایت

 
اگرچه شکسته


شبی می فرستم برایت

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 6:25 توسط سایه| |

 
 

در دلـــم یاد تو امشب عشـــق داری میکند


اشک چشمان با دلم شب زنده داری میکند


یاد تــــو امشب میـان واژه های شعــــر من


این قلــــم با قلب من بس راز داری می کند


ای دریغا چشمه چشمان من خشکیــد و تو


گـــــریه ات بذر غـــمم را ابیـــاری می کنــد


هیچ کس امشب به شعرم جامه غم را ندید


این دلــم در سینه گاهی بی قراری می کند


با تو امشب تا خدا پر میکشــم از بی کسی


عشق در قلبم به یادت جان سپاری می کند

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 7:42 توسط سایه| |

 بگید بباره بارون دلم هواشو کرده

 

بگین تموم شدم من بگین که بر نگرده

 

بهش بگین شکستم بهش بگین بریدم

 

نه اون به من رسید و نه من به اون رسیدم

 

برهنه زیره بارون خرابو دربو داغون

 

از آدما فراری از عاشقا گریزون

 

بذار کسی نبینه غروره گریه هامو

 

بذار کسی نفهمه غمه تو خنده هامو

 

یه داغه سخته سختم یه باغه بی درختم

 

سفیده گیسه عمرم سیاهه روزه بختم

 

تنم داره میلرزه تو این هوای هرزه

 

گاهی نداشتن دل به داشتنش می ارزه

 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 6:54 توسط سایه| |

   

من پذيرفتم شکســــــــت خويش را

پندهاي عقل دور انديش را

من پذيرفتم که عشق افسانه است

اين دل درد اشنا ديوانه است

ميروم از رفتن من شاد باش

از عذاب ديدنم ازاد باش

میروم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم .

ارزو دارم بفــــهـــــمي درد را

تلخي برخورد هاي سرد را

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 7:12 توسط سایه| |


                                      خيال کردم تو هم درد آشنايي.....    

 
به دل گفتم تو هم هم رنگه مايي.....

 
خيال کردم تو هم در وادي عشق.....

اسيره حسرت و رنج و بلايي.....


ندونستم که بي مهرو وفايي.....


نفهميدم گرفتار هوايي.....


ندونستم ته ديداره شيرين .....


نهفته چهريه تلخ جدايي.....


تو که گفتي دلت عاشقترينه.....


دلت عاشق ترين قلب زمينه.....


هميشه مهربونه با دل من.....


براي قلب تنهام همنشينه.....


چرا پس دل بديده بي وفايي؟.....


شده قربانيت بي خون بهايي!.....


نفهميدي اميد ناميدي..... 


رها کردي دلم رفتي کجايي....

Copyright©by:Orchid.blogfa.com

 

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 14:36 توسط سایه| |

 

              وقتي که توي جاده ها يه همسفر پيدا نشه    
                   وقتي که تو مسير شب حتي سحر پيدا نشه
                   وقتي که هيچکس نباشه وقتي ستاره در نياد
                    حتي با اين قاصدکا ازتو برام خبر نياد
                   دوباره توي کوچه ها راهي يه سفر مي شم
                    دنبال اشک تو دوباره دربه در مي شم
                    خسته ترازهميشه بازبغض صدامومي شکنم
                   دل روپيشت جامي ذارم خط مي کشم روبودنم
                   خسته مي شم ازاسمون بس که بزرگ ومبهمه
                    بس که مثل چشماي توباروني وپرازغمه
                   مي گم بمون پيشم ولي مي گي که من بايدبرم
                    براي اخرين نگات توجاده ها منتظرم

اینم بمونه

                  از اون روزي که رفتي چشام داره مي باره
                     چشاي غمگين من از اسمون بيزاره
                   کاشکي بودي مي ديدي اين همه اشک و اهم
                     شايد دلت نرم بشه سنگدل قصه هايم
                      عزيز من بگوتو دليل بي وفاييات
                     منم که يک روز بودم همدم تنهاييات     

نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 7:21 توسط سایه| |

           

بیا امشب به من محرم شو ای اشک

بیا تو هم با غم شو ای اشک

بیا بنگر دلم تنها شده باز

بیا قلب مرا همدم شو ای اشک

من ان گلبوته ی خشک کویرم

بیا بر روی من شبنم شو ای اشک

رها کن میل ماندن در دو چشمم

تو جاری بر رخ زردم شو ای اشک

بیا ارام من در بی قراری

تسلی بخش من هر دم شو ای اشک

بیا بغض سکوت سینه بشکن

به چشم خشک من شبنم شو ای اشک

دلم مجروح درد غربت تو

به روی زخم دل مرحم شو ای اشک

دلم از درد هجران نالد امشب

بیا درمان بر دردم شو ای اشک

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 6:13 توسط سایه| |

 

 

این منم که تو را می خوانم

نه پری قصه هستم در آفاق داستان

و نه قاصدکی در یک قدمی تو

من یک انسانم

کسی که همواره به یاد توست

سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم

برای کفتران چاهی دانه می ریزم

و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم

این تویی که مرا در تمام لحظات می بینی

می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند

که تو مهربانترین مهربانی

پس آرام و گرم می نویسم

دوستت دارم

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 7:26 توسط سایه| |

 

   گــــفته بودي......

 

  دلـــتنگي هايم را با قـــــاصدک ها قسمت کنم

 

 

  تــــــا به گوش تــــــــو برسانند.

 

 

  مي گفتي قـــــاصدکها گوش شنوا دارند

 

 

  غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار .

 

 

  من اکــــــنون صاحب دشتي قاصدکم.

 

 

  امــــــــا مگر تـــــــــو نمي دانستي

 

 

  قـــــــــاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند.

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 14:55 توسط سایه| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ